- نمی دونی دیروز توی نمایشگاه وقتی دستش رو گرفته بودی و اون دست
کوچولوش رو به طرفم دراز کرد و دستم رو محکم توی دستش فشرد چه حالی شدم .
دقیقاً همون لباسی تنش بود که با هم توی سفر قبلی براش خریده بودیم . سه نفری،
مثل حلقه های زنجیر ، چقدر زیبا بود !
وقتی هراسون گفتی گمش کردی انگار سقف سرم داغ شد اما دلم نیومد چیزی
بهت بگم ، آخه می دونم چقدر شیطونه . اون لحظه فقط به این موضوع فکر می کردم
که الان چقدر ترسیده . تمام غرفه ها رو چشم گردوندم .هر کدوممون از یک طرف . وقتی
دیدم توی بغلت آروم گرفته منم آروم شدم .بامزه اش اینجا بود که دیگه از شعاع 3
متریمون دور نمی شد ! چه حس خوبی داره با تو بودن ، حتی یه سفر کوتاه توی
نمایشگاه کتاب ...
.
