شما که غریبه نیستید !

 

     - اصلاً نمی تونم جسارت کنم و خودم رو جزو طبقه کتابخون های حرفه ای قرار بدم چون نه در حد کتابخون های حرفه ای در سرعت خوندن کتابها رکورد دارم و نه اینکه اونقدر پیگیرم که هر کتاب ناب تازه ای توی بازار نشر پیدا بشه سریع اون رو گیر بیارم و بخونم . اما تا حدی جزو قشر کتابخونهای متوسط شاید ، چون برای خودم یک برنامه نسبتاً منظم مطالعه دارم اینکه هر هفته هر جور شده حداقل این مقدار مطالعه رو داشته باشم . این مقدمه رو برای این گفتم که بگم چند وقت پیش بعد از مدتها از انتشار کتاب" شما که غریبه نیستید" نوشته هوشنگ مرادی کرمانی و باز مدتها بعد از خرید و بایگانی ! بالاخره اون روخوندم و چقدر به نظرم جالب اومد . تصویر جدیدی که این کتاب از آقای مرادی کرمانی در ذهن من روشن کرد بسیار متفاوت از اونی بود که تا اون موقع در ذهن داشتم . جسارت این آدم در نشون دادن گذشته هر چند به ظاهر تلخ سخت اش ولی در واقع  ( به نظر من ) دوره ای که میشه اون رو بستر رشد استعداد به حساب آورد خیلی قابل تأمله . شخصیت آقای کرمانی در دوران کودکی و نوجوانیشون بسیار شبیه شخصیت معروف مجید در داسنانهای مجید به قلم همین نویسنده است . زندگی سختش در کنار مادربزرگی که زبون همدیگه رو درست نمی فهمیدن و ماجراجویی ها و شیطنت های مجید تصویر زندگی آقای کرمانیه در اون دوران . من در کودکی شیفته داستانهای مجید بودم . یادم میاد یک شب بدجوری محو خوندن یکی از داستانهاش شده بودم ، دیر وقت بود و همه خوابیده بودند . تمام لامپها خاموش بود و من برای اینکه مزاحم بقیه نباشم لامپ جلو در دستشویی ! رو روشن کرده بودم و همون جا کتاب   می خوندم . رسیدم به یکی از شاهکارهای سراسر شیطنت مجید و دیگه نتونستم جلوی خندم رو بگیرم ، دولا شده بودم و بی اختیار با صدای بلند می خندیدم . یک لحظه به خودم اومدم و دیدم بنده خدا مامانم هراسون اومدن بالای سرم که ببینن نصف شبی چه بلایی سرم اونده که اونجا دارم غلت می خورم و     می خندم . درود بر قلم توانای این نویسنده .

.

/ 9 نظر / 7 بازدید
مرتضی

سلام.راستش من این کتاب رو پیشترها خوندم و در سراسر کتاب مجید و بی بی رو همراه خودم می دیدم.بسیار کتاب زیبائی است با قلم نویسنده ای توانا. راستی اگر ناراحت نمی شید بگم توی وبلاگم چند تا کتاب معرفی کرده ام که توصیه می کنم حتما" بخونیدشون.

ستاره

سلام ممنون که به من سر زدین شعرهای قشنگی هم می نویسید من که خیلی لذت بردم برایتان آرزوی موفقیت میکنم. راستش آپ کردم آخر صفحه وبلاگم یه سئوال پرسیدم خوشحال میشم نظرتونو بدونم.

نقی زاده

مجال عاشقی چه بگویم از تو که تو خود شعری و من قاصرم از گفتن تو چه بگویم که تو را قدر نهم پای به سر که تو چون دُرّ گرانقدر درون صدف سینه ی من محبوسی چه بگویم با تو که تو حرف دل درویش مرا می دانی از سر بام دلت مرغک عشق دل من را نرهان چه بگویم تو بخوان ز نگاهم که در آن جز شرر عشق نمی یابی هیچ ز لبانم که کلامش فقط عاشق شدن است چه بگویم که زمان می گذرد که خزان مقصدش اینجاست ،درون دل ما که دگر فرصت عاشق شدنی پیش نخواهد آمد چه بگویم تو بگو ۰۰۰

ع-وریا

قصه های مجید خیلی قشنگ بود خداییش منم خاطرات زیادی ازش دارم ولی هیچ کتاب دیگه ای ازین نویسنده نخوندم حقیقتا. اون خاطرتو که خوندم یاد یه چیزی شبیه این افتادم که واسه خودم اتفاق افتاد منتها با این تفاوت که من عادت داشتم واسه حفظ کردن شعرای کتاب فارسی با صدای بلند می خوندمشون.یکی از شعرارو شب یادم افتاد حفظ نکردم نصف شب پا شدم با صدای بلند اون شعرو خوندم که همه بیدار شدن کلی مادرم بهم خندید.جالبه بابام معلمم بود. به روزم پس از مدتها و شدیدا منتظر. بیدار باشی

سینا

قصه‌های مجید جزئی از خاطرات ما شده

علی

سلام زیباست موفق باشید

حمید

با سلام ممنون از مطالب زیباتون